تبليغاتX
An apple a day keeps the Dr away - خواست خدا!

متن زیر برگرفته از "رویای زندگی من ۱" به نویسندگی مانی عزیز  است که یک خاطره را به شهد طنز آمیخته و داستانی جذاب و عاطفی خلق کرده است ، با هم می خوانیم

از کوچیکی تو خونه ما گربه ها جزو اعضای خونواده بحساب میومدن و حق آب و گل داشتن و به راحتی واسه خودشون میرفتن و میومدن و آزادانه در کنارما زندگی میکردن.

السا پیشی خانم ملوسی سوزی پوپی نازی و.... از شاخص ترین گربه هایی بودن که با ما بودن و جزو خاطرات  بچه گی و جوونی من به حساب میان .

داستان اینجوری بود که من دوستی داشتم که گربه داشت............... نه نه نه اشتباه کردم گربه من زایید بود و من چند تا از .............. نه نه نه بازم قاطی پاطی شد . بذارین اینجوری بگم پیشی خانوم ملکه گربه های خونه ما که بیش از ده سال با ما زندگی کرده بود تو یکی از زایمانهاش یه گربه پشمالوی خیلی خوشگل زایید که اونو کادو دادم به یکی از دوستام که اونم از طریق من با گربه ها آشنا شده بود و به اونا علاقه زیادی پیدا کرده بود.

چند سال بعد بخاطر اتفاقاتی که واسه پیشی خانمم افتاد و اون گم و گورشد من تصمیم گرفتم که یه جفت گربه نر و ماده تازه بیارم و از اونا نگهداری کنم.

خوب اون خانومی که من گربه پشمالو رو بهش داده بودم به من خبر داد که از بچه هایی که گربه اش زاییده دو تا سفید مو کوتاه نر و ماده بی صاحاب مونده  که اگه من بخوام حاضره  با کمال میل اونا رو به من واگذار کنه و از شرشون راحت بشه.و از قضا چون اون گربه ها نر و ماده بودن میتونستن  با هم جفت گیری کنن و توله های خوبی بدنیا بیارن.

خوب منم با کمال میل قبول کردم و اونا رو گرفتم و بخونه اوردم و تصمیم گرفتیم که باتفاق مامان واسشون دوتا  اسم خوشگل بذاریم و بجای: هوی - - ووی – نکبت -  بیا یابو- خر- چرا جواب نمیدی و... واسشون اسم دیگه ای انتخاب کنیم که بتونیم با اون اسم صداشون بزنیم و باهاشون رابطه بر قرار کنیم.

پوپی و ملوسی اسمهایی بودن که مامانم بترتیب روی برادره و خواهره گذاشت و از اون روز ما اونا رو به این اسم صدا میزدیم.

قصه امروز ما در مورد پوپی یه. اون گربه نر و ....................................

بزرگترین اشتباه من اون بود یکی از عجیب ترین و در عین حال خر ترین گربه هایی که تو عمرم دیدم فقط دو چیز واسه اش مهم بود یکی شکمش و اون یکی زیر شکمش.

یه گربه نر احمق به تمام معنی که هیچی نمیفهمید شاید بیشتر از دو ماهی طول کشید که یاد گرفت وقتی میگم پوپی لازم نیست مثل بز بایسته و منو صدا کنه و باید عکس العمل نشون بده آره درست فهمیدین بعد از دو ماه فهمید که اسمش پوپیه.

یه گربه الاغ خنگ و فوق العاده حشری  که اصلا خواهر مادر صاحاب و هیچی و هیچی حالیش نبود باور کنید که بعضی وقتا فکر میکردم که به من هم نظر بد داره آقا همچینا دراز میکشید و پاها رو میداد بالا و زیر چشی منو میپایید و  نیگا نیگا میکرد و احتمالا هزارن جور فکرای بی ناموسی راجع من میکرد ولی خوب من که از اوناش نبودم و مگه به اون بیشرف رو میدادم!!!!!!!!!!!!

اه ببخشید این دو جمله آخری اشتباهی بود و مربوط بود به یه قصه دیگه و یه داستان دیگه که بعدا مفصلا داستانشو واسه تون میگم.بگذریم.

خلاصه این گربه سمبل طلای قصه ما روز به روز بزرگتر میشد و بیشتر قد میکشید و بیشتر بلای جون گربه های ماده محل میشد.گربه ماده ای تو خیابون ما نبود که از دست این بابا سالم و قصر در رفته باشه.تو حیاط سر پشت بام تو خیابون چه میدونم حیاط خلوت و حتی سردیوار و خلاصه هر جایی که سوژه پا میداد با سه سوت لنگ گربه ماده بدبخت رو هوا میکرد و....

آقا اصلا این گربه باور کنین مشکل داشت و از آزار و اذیت همه لذت میبرد. ما یه کاناپه داشتیم تو اتاق نشیمن که روبروی تلویزیون بود و سالها بود که به مقر مامانم تبدیل شده بود. مامانم میومد و شبا روی اون مینشت و برنامه BIG BROTHER   روکه  شبها از کانال RTL 2  آلمان پخش میشد نیگا میکرد و خسته گی در میکرد. این گربه گیر داده بود و شبهامیومد و روی اون مبل همچینا درازززززززززززززززززز میشد و میخوابید و جایی نمیگذاشت که مامانم هم بره و اون جا بشینه . مامانم هر چی که زور میزد که یه خورده اونو بزنه کنار تا بشینه و برنامه اشو نیگا کنه آقا این پوپی همچین پنجولهاشو میکرد تو مبل و اونقدر خودشو سفت و سنگین میکرد که دیگه بلند کردن و اونورتر گذاشتنش کار خیلی سختی میشد ومامانم  اکثرا  تو جنگ مغلوبه میشد و میرفت رو یه مبل دیگه مینشت. یه وقتا هم که مامانم یه دفعه میرفت و مینشست و جاشو میگرفت پوپی میرفت و خودشو جمع میکرد و گلوله میکرد وآروم مثل یه گربه آقا و جنتلمن گوشه کوچولوی مبل دراز میکشید.اما این اول ماجرا بود چون یواش یواش خودشو میکشید و هی خودشو دراز میکرد و دراز میکرد و بعد از نیم ساعت میدیدم که مامان بیچاره ام یه گوشه مبل نشسته و تماممممممممممم باقی مبل رو پوپی اشغال کرده و خوابیده. نتیجه اخلاقی کشمکش مامانم و پوپی هم این شد که بعد از مدت کوتاهی روکش مبل مامانم خراب شد و مجبور شد که مبلشو روکش نو بگذاره و بعدش چنان کتکی به پوپی زد که دیگه جرات نکرد از پنچ شش متری اون مبل رد بشه.

بهر حال یه مدتی بود که پوپی صبحها تمیز و مرتب از خونه بیرون رفت و آخرای شب به خونه بر میگشت و آقا این گربه همچینا سیاه و کثیف بود که دلم نمیومد راش بدم تو خونه ولی خوب شدنی نبود چونکه خونه ما ویلایی بود و اون میومد پشت در هال می ایستاد و همچین میو میو یی راه مینداخت که تا 10 تا خونه اون ور بیدار میشدن ونال و نفرینمون میکردن.بهر حال میوردمش تو و میرفت زیر آبگرمکن تو آشپزخونه میخوابید و خودشو تا صبح تمیز میکرد و برق مینداخت و صبح دوباره از خونه بیرون میرفت و شب بازم همون آش و همون کاسه بود یعنی سیاه و کثیف و سر و صدا و ......

ANY WAY   تصمیم گرفتم سر از کارش در بیارم و ببینم این الاغ که به نا حق اسم گربه ها رو بد نام کرده بود کجا میره و چیکار میکنه که اینجوری سیاه و کثیف میشه .خلاصه یه روز از تو پنجره اتاق پذیرایی که به حیاط مشرف بود اونو زیر نظر گرفتم و نیگا نیگاش کردم که کجا میره و چه میکنه .نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم.گربه احمق رفت و رفت و رفت تا رسید کنار دیوار و جفت منقل کباب پزی و نیگایی به گونی زغالا کرد و با دهنش درشو کنار زد و یهویی پرید اون تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باورم نمیشد که یه گربه اینقدر نفهم باشه و همچین کار خنده داری بکنه آقا دیدم این گونیه هی تند تند تکون میخوره و اون آقا داره همچینا اون تو غلت میزنه که نگو و نپرس و نتیجه اش هم که معلومه دیگه سیاه و کر و کثیف از اون تو اومد بیرون و خودشو یه تکونی داد و رفت!!!!!

میگن هر کسی تو دنیا یه عزراییلی داره و اونو که میبینه انگار آخر عمرش رسیده و بقول معروف عجلش اومده .عجل پوپی ما هم دامادمون بود که اینا همدیگه رو که میدیدن حالی به حالی میشدن.باورتون نمیشه از روزی که خواهرم از اراک تلفن میزد و میگفت و که قراره با شوهرش به اهواز بیان  انگاری به پوپی الهام میشد و بی تابی میکرد و عر میزد و همچین ملودی سوزناکی راه مینداخت که دل هممون براش کباب میشد.این ملودی تا یه روز قبل از اومدن خواهرم اینا ادامه داشت و از روز اومدن خواهرم اینا پوپی غیبش میزد و  نبودش تا روزی که اونا میرفتن و دو سه ساعت بعد از رفتن اونا پوپی قصه ما دوباره پیداش میشد و خرامان خرامان میومد توخونه  ومیرفت سر جای همیشگیش زیر آبگرمکن مینشست و کارهای روزمره خودشو مرور میکرد و بعدشم میخوابید.

هر بار که دامادمون میومد دمپایی های دم درب ورودی هال ما دونه دونه شروع میکردن به گم و گور شدن و کم شدن دمپایی های دم در واسه ما حکم یه سوال بیجوابی رو پیدا کرده بود و خواهرم هم به خاطر اینکه به دامادمون بر نخوره قدغن کرده بود که  چیزی ازش  نپرسیم و حق نداریم چیزی به روش بیاریم. ولی خوب این موضوعی بود که فکر من رو به خودش بد جوری مشغول کرده بود ویه روز صبح موقعی که داماد عزیز به حیاط تشریف برده بودن منم تو پذیرایی سر جای قبلی کمین کردم و حسابی زیر نظرش گرفتم........

معما خیلی تند تر از اون چیزی که فکر میکنم حل شد پوپی بالای درخت بود و از اون بالا داشت واسه دامادمون خط و نشون میکشید داماد هم نامردی نکرد و بعد از برداشتن یه لنگه دمپایی اونو حواله پوپی کرد و دمپایی اون بالا گیر کرد به همین سادگی!!!!!!!!!!!!
بعد از رفتن خواهرم و شوهرش سه چهار جفت دمپایی مفقوده رو از بالای درخت کشیدیم بیرون.

پوپی عادت داشت واسه پی پی کردن میرفت سر پشت بوم آره پشت بوم زیر آسمون خدا و کنار دیوار همسایه بغلی از نظر اون جای دنجی بود که اون میرفت وپی پی میکرد و خیلی هم بهش خوش میگذشت. بعد از کندن زمین(البته زورش به کندن ایزوگام نمیرسید ولی خوب اداشو که میتونست در بیاره) قمبلشو به خوبی وسط فضولات قبلی جا میکرد و بعد از اینکه به قمبلش یه زاویه 30 درجه رو به آسمون میدادچشماشو میبست و مشغول

می شد .خلاصه با همه این حرفها و داستانهای عجیب من به این موجود کثیف علاقه داشتم و به داشتن همچین گربه ای افتخار میکردم.بعضی شبا که دلم میگرفت میوردمش تو بغلم و آقا اونقدر خوشگل و با نمک ناز کردنهای من رو با گاز گرفتن دستم و پخ کردنش جواب میداد و اونقدر زیر پتو خوشگل بو های خوب خوب از خودش ول میکرد که نگو و نپرس.................. نمیدونین چه موجود عجیبی بود و چه کارهایی که نمیکرد.کافی بود دوست دخترم سری بهم بزنه که اونم ناغافل خودشو وارد سوژه میکرد و برای اینکه محبت خودشو به دوست من ثابت کنه در همون لحظه حساسی که ما میخواستیم وارد اتاق خوابم بشیم میرفت رو تخت مینشست بعد چند دقیقه دور خودش میچرخید یه خورده از تخت بو میکشید و با سرعت نور زاویه 30 درجه رو هوا میکرد و جیش میکرد به تشکم!!!!!!!!

باور کنین همه اینایی که میگم حقیقته و اصلا شوخی نمیکنم!

بهر حال من با این کاراش حال میکردم و بهم عادت کرده بودیم

میگن گربه نر تو خونه نمیمونه و میگذاره میره .پوپی  هم مثل باقی گربه ها هر چی بزرگتر میشد غیبتش هم از خونه بیشتر میشد وکم تر میتونستم ببینمش تا اینکه ییه شب رفت و دیگه نیومد.

خیلی دنبالش گشتم پیش خودم گفتم شاید همسایه ها رو عاصی کرده و اونا بلا ملایی سرش اوردن ولی خوب اونا قسم خوردن که کاریش  نداشتن .تنها دلخوشی من گم شده بود و من خیلی غمگین بودم و ملوسی هم نمیتونست جای خالی اونو برای من پر کنه هر چی بود طبق یه تصمیم غیر رسمی و اعلام نشده ملوسی گربه لوس مامان بود و پوپی گربه هار و وحشی من.

چند ماهی گذشت و یه شب من و پسر عمه ام داشتیم از خونشون میومدیم خونه ماوساعت سه  بعد از نصفه شب تو اهوازقدم زدن  تو خیابونیکه یه طرفش خط آهن و بیابونه و یه طرفش هم خونه های درب و داغون نیمه ساخته اونم تو کوچه های غربی محله کیان آباد یه خورده دل و جرات میخواست که ظاهرا من و  مهدی پسر عمه ام اونو داشتیم.ولی سکوتمون نشون میداد که همچینا هم دلمون قرص نیست تو همون دلشوره و اضطراب یه دفه صدای گرومپ وحشتناکی من و مهدی رو بی اختیار وایسوند.تاریک بود و چیزی نمیدیدیم مهدی دست به چوب شد و من که بزرگتر و با تجربه تر بودم چوبو ازش گرفتم و گفتم به راهمون ادامه میدیم . دو سه قدمی رفتیم که صدای پایی رو شنیدیم که بطرفمون میومد ولی هر چی نیگا نیگا میکردیم کسی رو نمیدیدیم. عجیب بود صدا بازم نزدیک و نزدیک تر شد حالا هی که نیگا نیگا میکنیم خبری نیست و کسی رو نمیبینم. یه دفه پوپی جلومون ظاهر شد حسابی قد کشیده بود خیلی سنگین شده بود ظاهرا صداها از اون بود و اونقدر گنده شده بود که وقتی تو پیاده رو و روی موزاییک ها راه میرفت پاهاش گرومب گرومب  صدا میداد. یه خورده نیگا نیگامون کرد و بعد از اینکه یه خورده بو کشید خودشو پرت کرد تو بغلم.کلی با هم خوش و بش کردیم و نذاشتم در بره و بردمش خونه.

بعد از یه حموم حسابی و یه پرس غذای مشتی رفت و سر جای همیشگیش زیر آبگرمکن تو آشپزخونه گرفت خوابید تا بیست و چهار ساعت بیدار نشد. منم خوشحال و شنگول ، برگشتنش رو به همه خبر دادم که پوپی اومده و برگشته.تو اون دو سه روز کلی تو سر و کله هم زدیم و کلی با هم حال و حول کردیم.من پوپی رو دوست داشتم و حس میکردم که ظاهرا اونم دوستم داره و حاضر نیست ازم دل بکنه.

یکی دو روز بعدش صبح کله سحر با صداش که بلند بلند میو میو میکرد و به سمت در حال حرکت میکرد بیدار شدم و در براش باز کردم و نیگا نیگا یی بهم کرد و میویی متفاوت با همه میو های قبلیشوو  پشتشو کرد و رفت......

از اون روز تا حالا دیگه هیچ وقت ندیدمش.ولی خیلی دوسش دارم و هنوز گاهی دلم هواشو میکنه.

شما پوپی منو ندیدین؟                        

 

 

 

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | دوشنبه 20 اسفند1386 ساعت 18:53  |