تبليغاتX
An apple a day keeps the Dr away - بادکنک

سلام

شما که خواننده اینجا هستید می دونید که من جمعه ها آپ نمی کنم . جمعه اگه هرکی قابل بدونه اینجا رو با علاقه بهش اختصاص میدم .

متن زیر یک داستان بسیار موجز و با احساس ِ که سپهر عزیز ترجمه اش کرده باهم می خونیم :

 

پسرك، در حالي كه كه مرد بادكنك‌فروش را تعقيب مي‌كرد نمي‌توانست شگفتي خود را پنهان كند. آن‌چه كه موجب حيرت او شده بود اين بود كه اين تعداد بادكنك، كه حتي در خانه‌ي آن‌ها هم جا نمي‌شدند، چطور نمي‌توانستند مرد بادكنك‌فروش را از زمين بلند كنند؟ هر بار كه مرد براي استراحت توقف مي‌كرد او نيز متوقف مي‌شد و سپس به تعقيب ادامه مي‌داد. پس از طي مسافتي مرد متوجه شد كه پسرك در تعقيب اوست:

ـــ چي مي‌خواي پسر؟

پسر، در حالي كه سعي مي‌كرد تمام جرأت و شهامت خود را يك‌جا جمع كند به او نزديك شد:

ـــ عمو! من تا حالا بادكنك نداشتم.

مرد نگاهي به سراپاي او انداخت و پرسيد:

ـــ پول داري؟

ـــ تو عيد داشتم... تو عيد آينده هم حتماً پول دستم مي‌آد.

ـــ خيلي خب... پس عيد بيا، من عجله ندارم!

پسرك به آرامي سر خود را به زير انداخت و به عقب برگشت. چشم‌هايش، كه تا آن لحظه آن‌ها را از بادكنك‌ها جدا نكرده بود، از اشك خيس شده بودند و پاهايش ياراي حركت نداشتند. در حالي كه هنوز چند قدمي دور نشده بود، وقتي كه ناخودآگاه سرش را چرخاند تا براي آخرين بار نگاهي به بادكنك‌ها بياندازد، صحنه‌ا‌ي باور نكردني را ديد. بادكنك‌ها از دست مرد بادكنك‌فروش رها شده و در لابه‌لاي شاخ و برگ درخت بزرگ كنار پياده‌رو گير افتاده بودند. پسرك در حالي كه با اشتياق و هيجان مشغول تماشاي اين صحنه بود صداي مرد را شنيد:

ـــ آهاي پسر! اگه بتوني بادكنك‌ها رو از لاي شاخه‌ها دربياري يكيشون رو مي‌دم به خودت.

پيشنهاد مرد بادكنك‌فروش عقل از سر پسر برده بود. دوان دوان خود را به درخت رساند، با عجله كفش‌هايش را از پا درآورد و به طرفي پرت كرد و به‌سرعت مشغول بالا رفتن از درخت شد. ذره ذره به هدف نزديك مي‌شد و هيجاني كه وجودش را فراگرفته بود مانع از آن مي‌شد كه سوزش ناشي از زخم‌هايي كه بر اثر ساييده شدن پاهايش به پوست درخت به وجود آمده بودند را احساس كند. وقتي كه به بادكنك‌ها رسيد براي چند لحظه محو تماشاي آن‌ها شد. سپس شروع به باز كردن طناب پيچيده شده به شاخه كرد و آن‌ها را به مرد داد. اما يكي از بادكنك‌ها از بقيه جدا شده و به شدت در لابه‌لاي شاخه‌ها گير كرده بود. پسرك مي‌دانست كه جدا كردن آن از شاخ و برگ درخت حتماً موجب تركيدنش مي‌شد، پس آن را رها كرد و از درخت پايين آمد و رو به مرد كرد:

ـــ  خب... حالا كدوم بادكنك رو كه مي‌خواي به من بدي؟

مرد در حالي كه با پشت دست بيني خود را پاك مي‌كرد گفت:

ـــ بادكنك تو همونيه كه لاي درخت گير كرده... اگه ميخواي برو برش دار.

پسرك اين بار حتي نتوانست روي دو پا بايستد و در كنار پياده رو روي زمين نشست. وقتي كه بادكنك‌فروش كاملاً دور شد، در حالي كه چشم به بادكنك روي درخت دوخته بود، زير لب زمزمه كرد:

ـــ باشه... باشه... حتي اگر روي درخت هم باشه، به هر حال من ديگه يه بادكنك دارم...

+ نگارنده: شكوفه‌ی سيب | جمعه 17 اسفند1386 ساعت 9:34  |