سلام
فردا در ایران روز معلم است ؛ روز دوازدهم اردیبهست ماه... چه شعار بدانید و چه با من هم عقیده معلمان ردی ماندگار بر سرشت ما باقی می گذارند و خوشا آن معلم که نقشی خوش ، بر بوم روح ما می گذارد و می رود ... می رود ؟! نه ... می گذارد و می ماند تا همیشه ی ما !
یادش بخیر خانم اوهانجانیان مدیری که هرگز تا انتهای دوره لیسانس هم نظیرش را ندیدم ؛ ا ِلما جون یادش بخیر که چه بهایی به ما می دادی ، و با احترام گذاشتن به ما ، درس مودب بودن رو به ما میدادی. هنوز صورت شیرین و شادابت با اون لبهایی که دقیقا مثه غنچه رُز بود و ازش دُ ر می ریخت یادمه .
یادمه وقتی با رئیس آموزش پرورش شهر – یادته اون موقع ها محافظ شخصی داشت ! – قرار تلفنی گذاشتی برا مصاحبه برای روزنامه دیواری و اونا چه آب و جارویی کرده بودن در حالیکه خیال نمی کردن دو تا دختر کوچولو میان برا سوال پیچ « ایوان ِ مخوف » و فقط مدیر مدبری مثه تو این ریسک رو به جون خرید .
یادش بخیر روز جشن خداحافظی دبستان خودت تو کریدور خروجی به احترام عقیده ما ایستادی و شاگردهای مسلمونت رو از زیر قران رد کردی . اِلما جونم می دونی تو هیچ مقطعی دیگه کسی این کار رو برامون نکرد . اِ لما جون تو قبل خاتمی عالِـــــــــم و عا مِــــــــــل به گفتگوی ادیان و تمدن ها بودی . چقدر دلم تنگته هرجا هستی سلامت باشی.
خانم جمشیدی نازنینم یادش بخیر چه متعصبانه دوستت داشتیم و چه تلاشی می کردیم که همیشه ما از بچه های کلاس اول الف بهتر باشیم و الیته هم بودیم . چقدر دست های نرم و سفید و تپلیت رو دوست داشتم ملیح بود مثه اسمت !
خانم سماک گلم چه مهربون بودی یادته می گفتی : « سعی کنید دقیق رفتار کنید تا تابع ظلم نباشید » مریم جون این حرف برای بچه دوم دبستان شاید ثقیل باش ِ اما ما می فهمیدیم و کاری نمی کردیم که مستوجب توبیخ باشه . ولی مریم جون این روزا خیلی از ما ها ، برا نکرده ها ، توبیخ می شیم !
اما ستاره درخشان معلم های من خانم صفورا فرحناک ... اوه صفورا جون تسلطت مهربونیت جذبه ات نفوذ کلامت ....
یادش بخیر همیشه اول مهر دم دفتر بودیم که یکی از درس ها رو با صفورا جون به ما بدن ! تو سه سال راهنمایی به ما ادبیات ، تاریخ ، جغرافیا رو درس دادی و در کنارش یادمون دادی یه دختر خانم چطور باید رفتار کنه ، یه دختر خانم نوجوون چه عطری باید بزنه ، چطور لباس بپوشه ، چطور بشینه .
کار گروهی رو با تو تجربه کردیم به عشق تو پایتخت ها رو از بر کردیم و چه حیف به افریقا رسیده بودیم که سال تموم شد .
تو ما رو کتابخوان کردی ؛ یادش بخیر با چه شوقی از روباه قصه اگزوپری می گفتی و با چه غروری برامون خیام می خوندی . اون سالها چقدر کتاب خوندیم . یادش بخیر وقتی آخر سال تو کلاس مهمونی خداحافظی گرفتیم و من یک گوشه از دلم همیشه تو کلاس روشن و آفتاب گیر موند.
هرچی عزت دیدیم و به دقت در دبستان و راهنمایی آموختیم ، در اون دبیرستان هزار نفره با اون خانم مدیر و کادر معلمینش ، خون بالا آوردیم !
سرکار خانم مدیر که مخفف اسم کوچیک و فامیلیت می شه " اکی مولی" می دونی معلمت 5 دقیقه به تک زنگ اول با چهل دقیقه تاخیر میومد سر کلاس و می گفت این مدیر معرکه است ، هرچی دیر کنی چیزی نمی گه ! ولی مدیر مدرسه بنت الهدا برا 5 دقیقه باید بهش توصیح بدی !!!!
هـــــــــــــی اکی مولی ... یادته اولیا باید تو آبدارخونه می دیدنت ! یادته تنها دغدغه ات اون مانتو مزخرف جلو بسته مدل آبستنی بود که باید می پوشیدیم و اینکه موهامون رو زیر مقنعه نبندیم و جورابمون حتما ضخیم باشه و تیره و اگه سفیده شلوار کاملا روش رو بگیره و مقنعه حتما چونه بند داشته باشه و حتما کش داشته باشه و بلند تا مچ دست باشه و هر روز تو و سه تا معاونت این ها رو چک می کردید! چه نفرت انگیز بود . ولی غافل بودی وقتی " پ... " که شوهرش الان از سَـــــــر دُم داران !!! هستش برای امتحان جبر سال سوم آمد تو کریدور بین سه تا کلاس ریاضی با اون صدای بید خورده فریاد کرد : « چرا جا خوردین ؟ خانمها که همه لیسانس هاشون رو از کلاس خصوصی گرفتن »
اره " اکی مولی " تو هنرت داغون کردن مجموعه ای از بچه های ساعی بود همین . یادته با گستاخی به خانواده من گفتی : " شکوفه ... شکوفه سیب ... نمی شناسمش " و به طعنه جواب شنیدی : " سرکار خانم این لوحی که از نماینده ولی فقیه در استان سر میز شماست ، برا مقاله این همین ِ که نمی شناسیدش " و بعد تو رو در بهت ترک کردن و تو هنوز گیج بودی که اِ اِ اِ ....
بهترین سال دبیرستان سال آخر بود که من نه فقط از ریاضی به تجربی، نه فقط دبیرستان ، که شهر محل تحصیلم رو عوض کردم ... عوض کردم تا یادم بره چطور معلم می تونه شاگرد مطرح شهر رو تا آخرین حد ذلت پایین بیاره و عوض کردم تا یادم بـیــــــــــــــــــــاد که میشه با معلم دوست بود ، بهش اعتماد کرد ، ازش آموخت ، با شوق به مدرسه رفت و نشاط آموختن رو مزه مزه کرد.
سرکار خانم ساده ، شهلای مهربانم تو هم به خوبی و حوصله ، شیمی معدنی و آلی یادم دادی و هم تو یادم دادی که "خالی هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی "
بزرگواری و تعهد یادم دادی ! وقتی شاهینت پر کشید انقدر اشک ریختی که چشم های نازت عینکی شد اما ما رو خبر کردی گفتی آخه این بچه ها کنکور دارن ویلوون این معلم اوون معلم میشن ، آتش اندوه به وضوح خاکسترت کرده بود ولی ما رو رها نکردی .
شهلا جون این درک و تعهدت ِ که یادم مونده ، اینه که به درد زندگیم می خوره بیش از تمام واکنش های شیمیایی. زنده باشی نازنینم.
اوه .... تمام مدرسه بر کاکل صدفی خانم نجفی دوست داشتنی می چرخید ، بازمانده دوران اقتدار و احترام یک ناظم تمام عیار و دقیق . خانم نجفی گل زنده باشی الهی ! یادمه با چه مهربونی به خانواده ام گفتی : « اجازه بدید طول هفته پیش من باشه می دونم این ته تغاری نازدونه است بگذارید باشه که هی تو جاده نره نیاد .... » من که بمون نبودم راستش نیازی نبود و لی .... ولی این گفتن شما برا مو ن دنیایی بود و گویای مهر و کمال و توجه .
یادش بخیر آقای باقری دبیر فیزیک چه تدریس معرکه ایی داشت و اون کوییز های وحشتناک هر جلسه اش !! یادش بخیر درس که تموم می شد و وقت حل تمرین ها کلاس اقای باقری مشخص بود ، کلاسی که هراز گاه توپ خنده ازش شلیک میشد .
یادته به دختر "س..... " که پدرش اون موقع معمم نامی هم بود می گفتی « پدر سوخته » و می خندیدی و می گفتی : « دل می خواد به دختر آ*خوند بگی پدر سوخته !! » یادته وقتی شکل های فیزیک رو خودت اونم با حوصله و مداد رنگی تو دفترم می کشیدی چه حسدی تو چشم بقیه و چه شیطنتی تو نگاهت بود و بعد می گفتی : " این آخریه ، بعدم عین دختر منه – من و دخملیت هم اسم بودیم - قرار نیست من برا بقیه ام شکل بکشم ."
یادته یه روز امتحانت اشکم رو در آورد و من تا ساعت کلاس بعدی هم اشک می ریختم ! تو از کلاس بغلی اومدی گفتی این اشک ها تموم نشد !؟ آبروی منو جلو این حسن شعاعی بردی حالا می گه من جانیم !!!!! و من خندیدیم .البته تو نمی دونستی که عمق فاجعه کجاست که اشک من بند نمیاد ... تو دلسوزانه تشر زدی : « آخه تو که انقدر مسلط به فهم این مطلبی حواست کجاست که امتحانت رو خراب کردی .... » و تو نمی دونستی که شاگردتت چه هراسی داره از امتحان .... یادگار دبیرستان اکی مولی حتی تو دانشکده هم برا استادام سوال بود. سال که تموم شد گفتی : « بچه ها می دونم چه فشاری برا کنکور رو تک تک شما هاست اگه باهم می خندیدیم برا این بود که گاهی کمی این تنش ها ازتون دور بشه . » امیدوارم هنوز لبت خندون باشه آقای علی باقری.
طعم لذت بخش ریاضیات بود و آقای خوش اخلاق ، اون هیبت بزرگش کوه مهربونی بود و چه ساده و دقیق درس میداد.
تک تک معلم های سال چهارمم محشر بودند و من فرصت کردم حداقل بخشی از ذهنم رو نجات بدم و دوباره درک کنم معلم رو میشه دوست داشت .
یادش بخیر دکتر سماک که نه فقط درس تخصصی اش که تحلیل های اجتماعی اش ارزنده بود و سازنده چیزی که امروز بیشتر از دانستن ویژگی Lolium multiflorum Lam بکارم میاد.
دکتر رمضانی گل، که بازنشسته دوره شکوه ارتش هم بود با درجه سرتیپی و چه نمکی وقتی بعضی مباحث دامپروری رو توضیح میداد می گفت : «...... در اسب و گاو و دختر و پسر من – با شما ها کاری ندارم ها --- ..... »
یادش بخیر می گفت : « گاو بخرید با نژاد عالی بعد 6 ماه ایران هستید 6 ماه اروپا عــــــــــــالــــــــــــــــــی » و چه بامزه بود این اصطلاح !
دوازدهم اردیبهشت روز سپاس از همه انانی است که بر گردن من حق دارند خانم وصالی که مرا به دنده و فرمان آشتی داد ، رباب جون که با حوصله از من شناگر ساخت ، آمنه که با صبری مثال زدنی تا کمر بند سیاه کنارم ماند ، عمو مسعود که با حوصله نقاشی یادم داد ، خاله پری که یادم داد با نخ های رنگی نقاشی بدوزم ! مهندس شفیعی که تمام رموز یک کشت بساک موفق را به من آموخت . مهندس جعفری که خارج از چارت تدریس کمکم کرد نسبت به حشرات و تشریح اونها شناخت پیدا کنم .
و خیلی های دیگر ....
معلمی .... معلمی دشوار است ... معلمی سهل و ممتنع است ..... معلمی عشق است ... معلمی حساس است .
کاش معلمان خودشان را دریابند ... کاش انها که می باید ، معلمان را دریابند.
یکی معروف می شود و می شود دکتر حسابی ! اما آنها که نام بردم هریک ، حسابی بودند ، معلم حسابی های گمنام من !
هیچ می دانید شما که همراهیم می کنید در این پست ها ی تاق و جفت ِ کج و کوله شکوفه ، شما هم حق معلمی بر گردنم دارید. این روز بر شما هم مبارک .